تبلیغات
شیخ ابوالحسن خرقانی (352_425 ه.ق) - انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان (مولوی)
شیخ ابوالحسن خرقانی (352_425 ه.ق)
شیخ ابوالحسن می گوید:برهمه چیزی کتابت بود،مگربرآب.اگرگذرکنی بردریا،ازخون خویش کتابت کن تا آن کس که درپی تو درآیدداند،که عاشقان ومستان وسوختگان رفته اند...
داغ کن - کلوب دات کام
داغ کن - کلوب دات کام

فصه مشهوریست خلاصه آنکه شبانی خطاب به خدا می گفت تو کجائی ....

حال من اکنون برون از گفتن است

آن چه می گویم نه احوال من است                                                         

 نقش می بینی که در آیینه ای است                                                     

 نقش توست آن نقش  آن آیینه نیست                                                 ما برون را ننگریم و قال را 

                                                                                         ما درون را بنگریم و حال را  

فصه مشهوریست خلاصه آنکه شبانی خطاب به خدا می گفت تو کجائی تا چاکرت گردم کفش ترا بدوزم سرت را شانه کنم و جامه هایت را بشویم و..موسی شنید و گفت با کیستی : گفت با آنکه ما را آفرید وزمین و چرخ از او پدید آمد . موسی گفت : کافر شدی اگر خاموش نشوی آتشی بر خلق افروخته می شود. شبان گفت : ای موسی دهانم را دوختی پس جامه درید و سر به بیابان نهاد و رفت ...
 به موسی وحی شد که چرا بنده ما را جدا کردی؟
 موسی از پی شبان رفت و او را یافت  و گفت :مژده که دستوری رسید ، آداب و ترتیبی لازم نیست . هر چه دل تنگت می خواهد بگو...


 آیا از این داستان چه می فهمیم خود مولوی خیلی سخنها دارد . به نظر می رسد مهمترش اینست که میگوید”
 هان وهان گر حمد گوئی وسپاس
 همچو نا فرجام آن چوپان شناس
 ونیزمی گوید حمد تو اگرچه بهتر از او باشد همچنان ابتر است(چون سپاس ما منع نمی شود سپاس چوپان هم بلامانع است)
 یک نکته اینکه شبان با آنکه خدا را با جهالت وصف کرد ولی او را پدید آرنده خود و جهان دانسته بود ومتوجه بوده که پدیده پدید آورنده دارد . حالیه کمتر کسی خدا را با این صفت می شناسد و خدای بسیاری از ما ساخته توهمات و تلقیناتی است که از طفولیت پیدا کرده ایم وگاه توجه نداریم که خدا مبدا هر چیز و حیات کل و روح  کل جهانست  ولی اهل معرفت نشانه های او را شهود می کنند و نیز به جای اینکه اثباتش کنند وجودش را از بدیهیات می بینند

                                                    شعر موسی و شبان از مولوی

دید موسی یک شبانی را به راه

کو همی گفت ای خدا و ای اله

 تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه  سرت

 ای خدای من فدایت جان من

جمله فرزندان و خان و مان من

 تو کجایی تا سرت شانه کنم

چارقت را دوزم و بخیه زنم

 جامه ات  شویم شپش هایت کشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

 ور تو را بیماریی آید به پیش

من تو را غمخوار باشم همچو خویش

 دست ِ کت بوسم بمالم پای کت

وقت خواب آید بروبم جای کت

 گر ببینم خانه ات را من دوام

روغن و شیرت بیارم صبح و شام

 هم پنیر و نان های روغنین

خمرها چغرات های نازنین

 سازم و آرم به پیشت صبح و شام

از من آوردن ز تو خوردن تمام

  ای فدای تو همه بزهای من

ای به یادت هی هی و هی های من

 زین نمط بیهوده می گفت آن شبان

گفت موسا با کی استت ای فلان ؟!

 گفت با آن کی که ما را آفرید

این زمین و چرخ از او آمد پدید

 گفت موسا های خیره سر شدی !

خود مسلمان ناشده کافر شدی

 این چه ژاژ است این چه کفر است و فشار

پنبه ای اندر دهان خود فشار

 گند کفر تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

 چارق و پا تابه لایق مر تو راست

آفتابی را چنین ها کی رواست ؟!

 گر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

 آتشی گر نامده است این دود چیست

جان سیه گشته روان مردود چیست ؟!

 گر همی دانی که یزدان داور است

ژاز و گستاخی تو را چون باور است؟!

 دوستی بی خرد خود دشمنی است

حق تعالی زین چنین خدمت غنی است

 با که می گویی تو این با عم  و خال ؟!

جسم و حاجت در صفات ذوالجلال !؟

 شیر او نوشد که در نشو و نماست

چارق او پوشد که او محتاج پاست

 ور برای بنده است این گفتگوی

آن که حق گفت او من است و من خود او

 آن که گفت انی مرضت لم تعد

من شدم رنجور و او تنها نشد

 آن که بی یسمع و بی یصبر شده است

در حق آن بنده این هم بیهده است

 بی ادب گفتن سخن با خاص حق

دل بمیراند سیه دارد ورق

 گر تو مردی را بخوانی فاطمه

گرچه یک جنس اند مرد و زن همه

 قصد خون تو کند تا ممکن است

گر چه خوشخوی و حلیم و ساکن است

فاطمه مدح است در حق زنان

مرد را گویی بود زخم سنان

 دست و پا در حق ما آسایش است

در حق پاکی  حق آلایش است

 لم یلد لم یولد او را لایق است

والد و مولود را او خالق است

 هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست

هر چه مولود است او زین سوی جوست

 زانکه از کون و فساد است و مهین

حادث است و محدثی خواهد یقین

 گفت : ای موسا دهانم دوختی !

وز پشیمانی تو جانم سوختی

 جامه را بدرید و آهی کرد تفت

سر نهاد اندر بیابان و برفت

وحی آمد سوی موسی از خدا

ـ بنده ی ما را زما کردی جدا ؟!

 تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی 

 تا توانی پا منه اندر فراق

ابغض الشیاء عندی الطلاق

 هر کسی را سیرتی بنهاده ایم

هر کسی را اصطلاحی داده ایم

 در حق او مدح و در حق تو ذم

در حق او شهد و در حق تو سم

 در حق او نور و در حق تو نار

در حق او ورد و در حق تو خار

 در حق او نیک و در  حق تو بد

در حق او خوب و در حق تو رد

 ما بری از پاک و ناپاکی همه

از گرانجانی و چالاکی همه

 من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا بر بندگان جودی کنم

 هندیان را اصطلاح هند مدح

سندیان را اصطلاح سند مدح

 من نگردم پاک از تسبیحشان

پاک هم ایشان شوند و دُرفشان

  ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

 ناضر قلبیم اگر خاشع بود

گر چه گفت لفظ ناخاضع بود

زانکه دل جوهر بود  گفتن عرض

پس طفیل آمد عرض جوهر غرض

 چند ازاین الفاظ و اضمار و مجاز

سوز خواهم سوز با سوز ساز

 آتشی از عشق در خود برفروز

سر به سر فکر و عبارت را بسوز

 موسیا آداب دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

 عاشقا ن را هر زمان سوزید نی است

بر ده ویران خراج و عشر نیست

 گر خطا گوید ورا خاطی مگو

گر شود پر خون شهید آن را مشو

 خون شهیدان را از آب اولی تر است

این خطا از صد صواب اولی تراست

 در درون کعبه رسم قبله نیست

چه غم ار غواص را پا چیله نیست

 تو ز سرمستان قلاووزی مجو

جامه چاکان را چه فرمایی رفو؟!

ملت عشق از همه دین ها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

 لعل را گر مهر نبود باک نیست

عشق در دریای غم غمناک نیست

 بعد از آن در سر موسی حق نهفت

رازهایی کان نمی آید به گفت

 بر دل موسی سخن ها ریختند

دیدن و گفتن به هم آمیختند

 چند بی خود گشت و چند آمد به خود

چند پرّید از ازل سوی ابد

بعد از این گر شرح گویم ابلهی است

زان که شرح این ورای آگهی است

 ور بگویم عقل ها را برکند

ور نویسم بس قلم ها بشکند

 ور بگویم شرح های معتبر

تا قیامت باشد آن بس مختصر

 لاجرم کوتاه کردم من زبان

گر تو خواهی از درون خود بخوان

 چون که موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

 بر نشان پای آن سرگشته راند

گرد از پره ی بیابان برفشاند

 گام پای مردم شوریده خود

هم زگام دیگران پیدا بود

 یک قدم چون رخ ز بالا تا شکیب

یک قدم چون پیل رفته بر اریب

 گاه چون موجی برافرازان علم

گاه چون ماهی روانه بر شکم

 گاه بر خاکی نوشته حال خود

همچو رمالی که رملی برزند

 گاه حیران ایستاده گه دوان

گاه غلطان همچو گوی از صور جان

 عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده ده که دستوری رسید

 هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

 کفر تو دین است و دینت نور جان

ایمنی وز تو جهانی در امان

 ای معاف یفعل الله ما یشا

بی محابا رو زبان را برگشا

 گفت ای موسی از آن بگذشته ام

صد هزاران ساله زان سو رفته ام

 تازیانه برزدی اسبم بگشت

گنبدی کرد و ز گردون برگشت

 محرم ناسوت ما لاهوت باد

آفرین بر دست و بر بازوت باد

حال من اکنون برون از گفتن است

آن چه می گویم نه احوال من است

 نقش می بینی که در آیینه ای است

نقش توست آن نقش  آن آیینه نیست





نوع مطلب : شیخ ابوالحسن خرقانی، عرفا، 
برچسب ها : عرفا، شیخ ابوالحسن خرقانی،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 16 مهر 1392
شنبه 18 شهریور 1396 06:24 ق.ظ
Informative article, totally what I needed.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:29 ق.ظ
Hi! I could have sworn I've been to this site before but
after browsing through some of the post I realized it's new
to me. Nonetheless, I'm definitely happy I found it and
I'll be bookmarking and checking back often!
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:36 ق.ظ
I'd like to find out more? I'd love to find out some additional information.
جمعه 18 فروردین 1396 05:30 ب.ظ
This is very interesting, You're a very skilled blogger.
I've joined your feed and look forward to seeking more of your magnificent
post. Also, I've shared your web site in my social networks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


" شیخ ابوالحسن خرقانی " در شهری به نام قلعه نو خرقان با جمعیتی بالغ بر 4000 نفر در 20 کیلومتری محور شاهرود - آزادشهر آرمیده است. مجموعه آرامگاه با توپوگرافی جالب و جذاب به صورت باغ ایرانی است و نهر آبی از کنار آن روان است و در کنار آن مکانی برای استراحت گردشگران در نظر گرفته شده است . درمرکز مجموعه بنای آرامگاه و مسجدی منسوب به شیخ ابوالحسن واقع است. محراب این مسجد که متعلق به دوره ایلخانی است از جمله مهمترین بخش های بنا بوده و تنها محرابی است که رو به مغرب ساخته شده ...

شیخ ابوالحسن بر سر در خانقاه خود چنین نوشته بود «هر که در این سرا در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید ، چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد»
امروزه این گفتار بشر دوستانه ، شعار ملی گردشگری کشورمان است.

Telegram: https://telegram.me/mr6599
facebook.com/kharghani.ir


مدیر وبلاگ : رحیمی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فرم تماس
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیل
امکانات دیگر
br>

 

 

'); //-->
360 ?±U†?¯
هفته نامه 9 دی
راز تی وی
فروشگاه اینترنتی یاران
سایت تفریحی
سایت ابزاردهی
photoshop
کلیه حقوق این وبلاگ برای شیخ ابوالحسن خرقانی (352_425 ه.ق) محفوظ است